ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

هفتم و هشتم

دیروز مشکوک شدم که لثه ت کمی ورم کرده و حس کردم ممکنه نوید دندون جدید باشه... امروز واسه نماز بیدار شده بودم که متوجه شدم تب داری، خلاصه مجبور شدم که پاشویه ت کنم و خوابتو بهم بزنم... بی قرار و بد غذا هم شدی، چندساعت پیش بیشتر دقت کردم حس می کنم که دو تا دندون پیش پایین نیش زدن... تبت هم کمی پایین اومده و الان خوابیدی... عزیزم سعی کن مبارزه کنی،امیدوارم که دندونات راحتتر در بیان... تولد دندونای هفتم و هشتم و به گل پسر عزیزم تبریک می گم... اینجا خونه ی بابابزرگ مامانیم و کلی این میز و با عرق چین بابابزرگم تمیز کردی... ...
20 آبان 1391

شیرینه مامان

بابا داره میره حموم، ابوالفضل به دنبال بابا، نه جلوتر از بابا، دیگه هوا هم سردتر شده نمیخوام هر روز دوش بگیری، ولی مگه میشه؟! تازه تو حموم کلی آب بازی و سروصدا و جیغ و شادی... خانمها نشستیم تو آشپزخونه داریم صحبت می کنیم، ابوالفضل یه دستمال برداشته داره تندتند کابینتها و میز و گاهی زمین و دستمال می کشه، دیگه حسابی کدبانو شدی... جدیدا یادگرفتی گوشه ی سفره رو میکشی بالا محتویات سفره چپ میشن و شما لذت میبری، بنده خدا مامان جون داره صبحانه میخوره، با این ترفند جدید پسری چای میریزه روی فرش، صبحانه که نیمه کاره میمونه هیچ مامان جون مشغول لکه گیری از فرش میشه، می بینیم ابوالفضل هم یه دستمال نمی دونم از کجا پیدا کرده داره فرش و تمیز می...
18 آبان 1391

15ماهه ی من

١٥آبان،15ماهه شدی،15آبان، تولد باباجون مهدی،عزیزانم مبارکه مبارک... می خواستم روز 15م یه جشن کوچیک خانوادگی بگیرم که باباجون سفر بودن و نشد، ایشاالله برگشتن به مناسبت این روز عزیز یه جشن کوچولو برات میگیریم... فدات بشم من... ...
17 آبان 1391

آخرین روزهای چهارده ماهگی

چهارده ماهه ی مامان داری یواش یواش به ماه پونزده قدم میذاری و دل مامان و بابا رو پر از شادی می کنی... و مثل همیشه واقعا باور نکردنیه... بلندترین برجی که ساختی البته کار فندانسیون با خودمه... اینم طرحی از هومن پسر عمه علاقه ی مفرط شما از بازدید مرتب و روزانه ی محتویات فریزر... ...
13 آبان 1391

1سال+2ماه+2هفته

دلم نیومد امشب بدون گذاشتن این پست بخوابم... 1سال و دو ماه و دو هفته ی مامان، یک سال و2ماه و 2 هفتگیت مبارک... این روزا خیلی قشنگ می گذرن... امشب یه شیرین کاریه ناز داشتی، مهر نماز خوندن بابا رو برداشتی(از این مهر بزرگاست که خیلی سنگینن و ضخامت زیادی دارن) شروع کردی به نماز خوندن، جای سجده دراز می کشیدی و پیشونیتو میذاشتی رو مهر...لبهاتم مرتب بازو بسته می کردی... دلمون ضعف رفت... نمازت قبول عزیزم... التماس دعا مامان... ...
30 مهر 1391

پــــــــــــــــــــــــــــویا

کار ما شده با شبکه ی پویا بیدار شدن و با همین شبکه خوابیدن... جالب اینه که از کارتون های ایرانی و میان برنامه های رنگارنگ با شعرهاشون خیلی خوشت میاد... وقتی آهنگ شبکه ی پویا پخش میشه(که خدا عمرشون بده میان هر کارتون این آهنگ و پخش می کنن) سریع میرقصی و شادی می کنی... الان که با بابا یه لحظه رفتی بیرون دلم برات داره پر میزنه مامان... ...
29 مهر 1391

سرما و بخاری

سرما تو کرج تا اندازه ای شده که خیلی ها سیستم های گرماییشون و راه انداختن... از اونجائیکه روز جمعه رو با رفتن به خونه ی مامان جون گذروندیم نشد دیروز بخاریمون و به پا کنیم... تو خونه ی مامان جون بخاریشون برات یه عضو جدید بود و کلی سرگرمت کرد... امروز صبح ساعت هشت با تبت بیدار شدم... دلت نمیخواست بیدار شی و با خوردن دارو دیگه خواب از سرت پرید... خوشبختانه تبت همون موقع قطع شد و الان فقط آبریزش بینی داری... تازه حالت کاملا خوب شده بود... خیلی ناز میای و ازم میخوای بینیتو تمیز کنم... فدای عزیز دل تمیزم برم من... ...
29 مهر 1391

امروزم با پسرم

امروز برنامه ی عموپورنگ و کامل دیدی و کلی شادی کردی... امروز ناخن گیرتو در آوردی و دیدم داری خودت ادای ناخن گرفتن درمیاری...منم تونستم به راحتی ناخنهای پاتو بگیرم... امروز فین گیرتو آوردی و به سمت بینیت بردی... امروز یه لیوان شکوندی... این لیوان از جهاز بابا بود که روشم یه برچسب به یادموندنی داشت... صد تیکه شد... فدای سرت گلم... با اینکه سریع اقدام کردم زیر شست پات کمی خون اومد که محل بریدگی معلوم نشد.. امروز با بابامحسن موهاتو کوتاه کردیم... من دلم نمیخواست خیلی بامزه شده بودی...ولی به قول بابا که راست هم میگفت نامنظم بنظر می رسیدی... بعد از آرایشگاه مامان و بابا،با مامان رفتی حموم آب بازی... امروز بعد از دو ...
27 مهر 1391

هورا همش مهمونی و گردش

هورا همش مهمونی... سیزدهم با چشم پف کرده بیدار شدی، واسه همین ترسیدم سرما خورده باشی و بچه های دیگه هم مریض بشن، نشد بریم تولد پسر دوستم کوروش جون، عوضش عصری با مامان جون و خاله ها رفتیم ختم انعام خونه ی زنداییم، تهران، که حسابی شیطونی کردی...چهاردهم رفتیم پاگشای خاله مریم... علیرضا و ابوالفضل ملیکا جون و ابوالفضل که نمیشه هیچ وقت یه عکس درست و حسابی ازشون انداخت اینجا هم که مشغول شیطنت این چند روز میگم قبل از سرد شدن هوا بیشتر ببرمت پارک... یه شب هم رفتیم خونه ی عمه زینب... جمعه هم هومن اومد خونمون وکلی باهاش بازی کردی...بعد از رفتن هومن حسابی از زور خستگی خوابیدی... بیس...
26 مهر 1391